blog*spot
get rid of this ad | advertise here
-->

 

 


اني اعوذ بک منک


۱. گفت دي از شکم مادر بيرون آمده است مي گويد من خدايم! بيزارم از آن خدای که از فلانه ی مادر بيرون آيد. خدا خداست.

۲. و مي گفت فلاني از سفر دور به آوازه ی فلان شيخ بيامد.
چون پرسيد گفتش چه آمدی؟
گفت به طلب خدا.
گفت خدا کيری در هوا کرد در کسي کرد همين بود بازگرد!
گفتم سرد گفت و کفر گفت و آنگه کفر سرد. و دشنام آغاز کردم و درانيدم و رها نکردم نه نجم کبرا را نه خوارزم را نه ری را.

۳. آن شيخ مي گفت که فلان شيخ بولطيف از خدا به بويي زيادت بود يعني خدای را لطيف گويند و او را بولطيف از خدا به بويي زيادت.
گفتم اين بو به کس زنت و به کون قواده اش! زهي خر از خری گفت.

۴. آن دگر گفت در کشتي بودم گوهری چون آفتاب پيدا آمد در روی دريا. يکي نظر کردم در آن گوهر خواست نور چشمم را ربودن. به دو دست چشمم را گرفتم و تماشاها و عجايب دريا مي گفت.
گفتم تماشا مي روی؟ تماشا مي خواهي؟ بيا اندرون من تماشا کن. تفرج عالم خود و اندرون خود کردی تفرج عالم من و اندرون من بکن!

۵. آن دگر پنداشت که حال ما را نقصاني در آمد. مي گويد با ياران خود که با ما دشمنند همت ما را ديدی که چه کرد؟
ای زنک تو چه داني که همت چه باشد. برو وضو کن نماز کن و توبه کن. بگو در کفر بودم ايمان آوردم از کفر بگشتم. پنبه بخر و دوکه؛ بنشين و مي ريس. تو که باشي؟ خود مردان مرد را آرزو آيد که دو سبوی آب بر درم نهند.


مقالات شمس



ازين کريه تر ديگر نمي توانم.
لينکها پيشکش.
سمباده ام را بر سينه ی خودم خواهم کشاند.
...



والسلام


- هرگز حق نگويد که اناالحق. هرگز حق نگويد سبحاني. -






        باد     ...     آتش