|
| |
 |
|
|
پاياني به اين مفهوم که خدا مرده است يا تاريخ مرده است، وجود ندارد. من ترجيح مي دهم نقش پيامبر ملال آور و به کلي بي مصرفي را بازی نکنم. اين رخداد تراژيکي خميده از بار احساسات نيست، چيزی نيست که بتوان ماتم اش را گرفت، چون در آن صورت هنوز مي توان کاری در آن باره کرد. ناگهان انحنايي در مسير، نقطه ی عطفي پديدار مي شود. در جايي صحنه ای واقعي از دست رفته است، صحنه ای که در آن قواعد بازی را مي دانستيد و شرايط مستحکمي وجود داشت که هرکس مي توانست بر آن متکي باشد.
بودريار را فراموش کن - ژان بودريار
رونوشت :
نازکتر از تصوير در پنجره مي آيد مي گويد در چشمهاي تو که باز مي شود اين شبها وقتي سرم را روي خشت مي خوابانم کوکب با حسن يوسفي پيچيده دور کشاله اش از زير در جمجمه ي استخواني ام چيزي شبيه درد را با آهه هايي که من از تو وقتي دندانهايت را در هم قفل مي کني نمي شنوم از درد که مي آيد تکرار مي کند. آنوقت خاک در زاويه هاي گنگ حنجره ي پوسيده ام آب مي خورد که بوش چشمهاي پوکيده ام را بيدار مي کندم زير ردي که مانده از کف آن همه کفشها...
دستم را توي پنجره مي برم شبيه خودم را... يک دست ديگرم را – يادت مي آيد وقتي که توي اينجا بود مي گفتي، گوشت را مي چسباندي: اين قلب صداي بچه ي من است – روي رحمم – يادت مي آيد وقتيکه بعد شد مي گفتي لبهايت را با شيره ي جانم شيرين کنم، مي خواستي؟ بعد يک سهم شير من براي تشنگي مادام تو بود، ته مانده اش را – دستهايم را پس مي زند از توي پنجره پشت مي کند مي گويد کوکب که هست حسن يوسف بالاي سرم را آب مي دهد. ريشه هايش در گوش من نوسان مي کنند مي آيد گريه مي کند آنوقت حسن يوسف در گوش من اشکهايش را تاويل مي کند به پدر ريه اش را در آورده اند و يک واژه ي ديگر که شبيه بچه انداختن است. رو مي کند به آسمان...
خيلي وقتها که در قاب من سيل مي آيد پدر از کربلاي پنج صدايش شبيه صداي ستاره اي که از روي زمين پيدا نيست من را تکرار مي کند آنوقت در آينه چيزي چشمهاي کوکب را آتش مي زند وقتي مي افتم و پدر صدايش را در باد گم مي کنم. قابله مي گويد دو تا ماه از چاه بيرون آوردم تو مي خندي و سهم شيرشان را نيمش را براي خودت مي خواهي و نيم ديگرش را نيمي براي کوکب و نيم ديگرش را که نمي ماند براي وقتي که از پنجره مي آيد نازکتر از نگاه تو و صدايش را مي شنوم که از شيشه آزاد نمي شود مي گويم آنوقتها وقتي مي آمدي کوکب تو را ياد عباس مي انداخت بغلش مي کردي مي خنديدي؟
دستهايم را توي پنجره که مي برم لبهايش بر دستهايم ها مي کند مي گويد دلش براي دست بوسيدنم تنگ شده - چرا ديگر دستهايم را نمي بيني؟ - مي گويد به پدر بگو عباس مي گويد پدر چشمهايت را باز کني هنوز من را داري کوکب که مي آيد و يکبار هم که آمده بود حسن يوسف خشکيده بود از بس نيامده بود و صورتش را از من گرفته بود که يکروزي بوده که تو از تو داشتي مي لرزيدي و داشته کوکب چانه مي زده که از آن شب ديگر نيامد تا وقتي که آمد هنوز فکر مي کرد از آن رد انگشتها روي صورتش مانده که صورتش را از من مي گرفت...
قابله مي گويد دوتا و من مي گويم آن يک صداي قلبي که شنيده بودي مال من بود حالا که صدايت را ديگر نداري مي آيد از نازکتر از صدايت در پنجره تو را نگاه مي کند و من براي نلرزي ات از وقتي برگشتي کوکب را برنداشتي فهميدم عباس را نمي آورند تا وقتي آوردند و ما رفتيم بالاي سرش کوکب آن حسن يوسف را گذاشت به جاي قران به جاي عکس به جاي تو که ديگر من را نديدي و من را دست نکشيدي؛ نتوانستم کاري کنم. کوکب وقتي رفت گنگ نگاهش کردي وقتي برگشت توي چشمهايت آتشي بود که عباس وقتي مي آيد مي گويد…
+
مي گويم عباس را هانس بخوان؛ کوکب را لولا. به مادر هم بگوييم هنوز مادر و اينها توي هزار و نهصد و چهل و چند... مي گويم شعرهايمان بوي عفونت مي دهد و پدرانمان را عقيم کرده اند. مي گويم اين در ماداممان تکرار مي شود. مي گويم: بگويم؟؟
۲۷ فروردين ۸۳
باد
...
آتش
|
|
|