blog*spot
get rid of this ad | advertise here
-->

 

 


تو زنانه گي ات را پشت رکيکترين مردانه گي پنهان کرده بودی ات آنطور بود که هرگز گمان من نمي برد بو که آن مردواره که آنقدر نامانوس زجرم مي دهد تويي در لباس بالماسکه با آن سينه های پوشيده در پشمينه ای خاکستری!

عفريته... اژدهاک! فريشته...

لبهايت سرخي اش آتشي است بالهايت بر آن سکون بي واژه ی لرزش بي وقفه ی دستهای من بر گونه ات حالا که فکرش را مي کنم؛ را مي سوزاند. بازی، بازيست با تکرار عنصر آيا حريف بالای اين وارونه گي حباب را ديده؟
حباب...
چقدر دير
سلطان...

چيزی در ذهن من. ردی بر گونه ی چپم. ضربه ای ديگر و ساعاتي که تا بفهمم هنوز وقت داری.

آن ژنده نمايي، تکثير فريب بالهايت را مي سوزاند فريشته ی من!، چه فريبي از حنجره ات آتشي از آنبر موهای مجعد ساخته گي. شادمانه گي اخته گي، لحظه ای بود برای حالا که گريه مي کنم که تو واج – گونه ی مني.
نه! تقلا نيست؛ انکار صداست. شبي است که تو آهويي مي شوی با شاخهای گلي و من دير... دير... دير.... مي فهمم که اين مراسم مبادله ی سخاوت است با کرگدني تاکسي درمي شده که عفريته با شاخهايش مورب بر آن حجم پوشالي هجوم مي آورد تا هم دارد شاخ هايش شکسته مي شوند را مي خندد دريده مي شود خودش را تماشايي اش را بايستد با از خنده تا مرگمور دريده شدن، مي بيند خونش را از پهلويي شکسته: پوشال سرخ با گل قاطي اش، کاهسرخگل و اندوه قهقآهه.
چتری به دست بگير و آن طرف خيابان بايست: منم. سايه باش روی ديوار به تعقيب سايه ها: منم.
رجوليتي که به شاخ بند است همان رخوتيست از دردی که حالا گمي، آهو! آن همه مجال... اما من خودم را درين سياهيها قالب نمي کنم به خودم. من بالای وارونه گي حبابي را ديدم درش تو رايي که حبابش را مي پرستيد و سوزن پنهان نکردم.

باقي اين ديرفهمي اشکهايت.



دوازدهم فروردين هشتاد و سه





        باد     ...     آتش