blog*spot
get rid of this ad | advertise here
-->

 

 


۷. آنچه درباره اش نمي توان سخن گفت، مي بايد درباره اش خاموش ماند.

تراکتاتوس - لودويگ ويتگنشتاين


.

« بابا آب داد »


من را از هفت سالگي ببر تا اين يادم نيايد.
دهم.
موهايش سرخي شتک بسته اي بود رويش باد مي آمد خفه ام مي کرد هوا داشت.


چشم اول:

تازه بود ياد گرفته بود بنويسد آب، هفت ساله بود، درس هاي اول بود. دايي جان بود و عمو علي، ما به اش مي گفتيم عمو.
از خواب پريد جيغ زد دايي جان!
دايي جان هفت ساله بود وقتي شروع کرده بود آن حرفها را مي زده و هميشه دکتر به اش چشم غره مي رفت.
گفتيم چي شده، خواب چي ديدي؟ نتوانست حرف بزند، لکنت زبانش را بند آورده بود ترس توي خواب. مادر مي گفت هيچوقت نفهميديم آيا توي خواب ديده بوده مي گفته يا چي ديده بوده وقتي مي گفته، دايي جان همه چيز را مي گفته و نمي ترسيده. چشمهايش را مي بسته خودش را مي ديده و شبها نمي خوابيد. توي باغ مي افتاد صداي عوعوي سگها بلند مي شد، چراغ را روشن مي کرديم مي ديديم دايي است، دارد مي گردد توي باغ و بوي نارنج مي آمد. بعد مي رفت صبح مي آمد. صبح هم که مي آمد نمي خوابيد. مي گفت نمي تواند بخوابد، چشمهايش را که ببندد مي بيندش. بعد که لکنتش تمام شد هم نگفت چي ديده که يکروز بود که دکتر با زنش از مکه آمدند سردر باغ گوسفند قرباني مي خواستند بکنند، چشمهاي گوسفند را ديده بود عاشقش شده بود مي گفت داداش نگذار بکشنندش. تازه بود ياد گرفته بود بنويسد آب. آبش دادند صداي صلوات آمد، نمي توانستم کاريش کنم. مي گفت دايي کجاست؟ دايي نبود. خيره شده بود به خون تازه از گلوي گوسفند مي جهيد؛ دست و پا مي زد؛ ياد صحنه اي افتادم که يادم نيامد کجا ديده بودم اش.
دستش را کشيدم، تکانش دادم، گفتم خواب ديدي، چي ديدي؟ نگاه نمي ديدم اي مي کرد. ياد حرفهاي مادر مي افتادم. غروبها که دايي گم مي شده را مي گفت مي رفته اند تمام باغ را دنبالش مي گشتند، نبود. هفت – هشت ساله بود که به دکتر مي گفته بابا دريا همه اش آب است؟ دکتر سرش را تکان مي داده. براي همين فکر مي کردند مي رفته توي ساحل. بوي بهارنارنج باغ را هنوز پر مي کرده. بوي بهارنارنج مانده، مي ماند به لباسهاي ما که همان بوي مرده شورخانه را مي گرفت. مي گفت مي گفته شما هم مي بينيد يک نفر را که من مي بينم خونش را پاشيده مي شود هر دم غروب توي آن دورها روي افق؟ به دکتر مي گفت دريا قبل از دريا باشد چي بوده؟ مادر مي گويد دکتر حتمن مي گفته قبلش دشت بوده.
يک صخره هست صدمتري توي آب که هروقت دايي گم مي شود آنجاست. من جايش را بلدم. از وقتي دريا پيش آمده دايي جان مي رود آنجا، لباسش را مي کند مي رود توي آب، سرد هم که باشد، باشد. نمي ترسيده مادر مي گويد از آب. مي رسد به آن تخته سنگ مي نشيند رويش تا آفتاب که مي رود پايين پايين، بعد برمي گردد. من يواشکي نگاهش مي کنم، تا مي آيد برمي گردم يا قايم مي شوم. آنروز هم که دکتر اين ها بر مي گشتند از مکه، دايي جان حتم آنجا روي آن تخته سنگ نشسته بوده. مادر گفته بود بعدن ها که پيدايش کرديم روي يک صخره کنار دريا نشسته بوده و هميشه همانجا مي نشسته بوده و دکتر حتي غدغن کرده بوده که دايي جان برود روي آنجا بنشيند به دورها خيره شود غروب ها که باشد براي همين شبها، نيمه شبها، که بيدار مي شديم او رفته بود تا صبح زود آنجا نشسته بوده باشد بعد از آن حرف دکتر تا بعد از اينکه دانشگاه رفت و از پيش ما. تهران که بود دريا پيش آمد، صخره را کشيد توي خودش. من بچه بودم، هنوز برادر کوچکتر نداشتم. همه فکر مي کردند من بچه ام اما دايي جان زنگ که مي زد با من حرف مي زد مي گفت حالش چطور است؟، آنوقتها بود که فهميدم هروقت که من مي رفتم ببينم کجا رفته، قايمکي، مي فهميده که من دنبالش بوده ام و بعد که بعضي وقت ها مي آمد پيش ما، باز اول مي رفت آنجا. مي گفتم آنجا چي دارد که اينطور خيره مي شوي؟ هفت – هشت ساله بودم. تازه گي هايش ياد گرفته بودم بنويسم آب. مي گفت هم سن هاي من بوده که چشمهايش را يکبار بسته و ديگر نمي تواند چشمهايش را از بعد از آن ببندد چون آن دريا مي آيد جلوي چشمش و آن خون کسي که پاشيده مي شود و من يک مرغابي يادم آمد که سرش را بريد مشت ميثم باغبون، ولش کرد بدون سر ديدم که چقدر راه رفت مرغابي بي سر و خون از بريدگي گردنش جايش فواره مي زد، مي دويد. گفتم دايي يک همچون چيزي يعني؟
بعد گريه کرد، هرکاري کرديم آرام نگرفت. مادر گفت تو مرد شده اي، مدرسه مي روي؛ مرد گريه نمي کند که. و او داشت گريه مي کرد. من رفتم دايي را صدا کردم، آمد. دايي را نگاه کرد، گريه کرد. دايي چشمهايش را بوسيد گفت مي داند چه خوابي ديده و لبهايش را بوسيد. برادرم کوچک بود، هفت سالش بود. توي بغل دايي خوابيد. بعد از آن هردوي آنها نگاه هايي که به هم مي کردند عجيب بود. مي فهميدم يکچيزي هست که من نمي فهمم. نمي دانستم. بعد از آن آنها با هم مي رفتند دريا. من هم مي رفتم گاهي. دايي درسش تمام شده بود خيلي وقت بود برگشته بود و پيش ما توي باغ بود. بوي بهارنارنج بود و توي جيبهاي ما هميشه برگهاي بهار بود که از ماندگي اش، بدمان مي آمد.
تازه ياد گرفته بود بنويسد آب. مادرم مي گفت کاغذهاي مربع مربع کوچک درست مي کرد و دايره دايره درست مي کرد، مي نشست توي آلاچيق يک عالمشان را مي گذاشت يکطرفش و يک عالم ديگر را مي گذاشت طرف ديگر و هميشه دورش پر از کاغذهاي بريده بود که بعضي هايش دايره بود و بعضي هايش مربع بود. با خودش حرف مي زد. او هم ياد گرفته بود ازين بازيها با کاغذ بکند. وقتي باران مي گرفت مي رفتم زير آلاچيق نشسته بود و کاغذها دورش بود و بوي بهارنارنج را بوي خاک نم خورده گم مي کرد، هوس مي کردم بويش را بخورم. مي گفت داداش مي داني اينها چي هستند؟ سرش را تکان مي داد دکتر، مي گفت نه. مي گفت اينها يک مشت الف اند و يک مشت ب. گفتم کدامشان الف اند؟ دکتر نمي فهميد براي چه آن را مي گويد، چشم غره مي رفت مي گفت اين چه بازي ايست؟ دايي مي گفته مهم نيست ب باشند مهم است که الف هايش بيشترشان با کلاه اند آنهايي که مربع اند و دايره ها الف نيستند، شبه الف اند که آي با کلاه نيستند، آي بي کلاه که آ خوانده نمي شود، براي همين کدامشان ب باشد چندان فرقي نمي کند. دايي هم نگاهمان مي کرد. من اين بازيها را از بچه گي هاي دايي از مادر شنيده بودم. هفت ساله مي گفت که بود اين ها را ياد گرفته بود تازه که بنويسد آب و توي همان آلاچيق بود و دکتر با اينکه نمي فهميده اين چه بازي ايست براي همين به روي خودش نمي آورده. گفتم اين بازي را از کجا ياد گرفتي؟ آنوقتها دايي تهران بود هنوز براي همين او يادش نداده بود و هيچکس يادش نداده بود که همان خوابي را ببيند که دايي مي ديده. من هم آن خواب را ديده ام چون يادم نمانده. مي گفتم دايي اين بازي معني اش را از آن خواب مي گيرد؟ دايي سر تکان مي داد: آن خواب تعبيرش مي شود اين بازي. و کلماتي که با آي با کلاه مي شد ساخت را به يادم مي آورد.
وقتي به هم نگاه مي کردند، نگاه دايي نگران بود. مادر مي گفت اولين بار پرسيد که آدم وقتي خونش دارد مي رود يعني دارد مي ميرد؟ از دکتر پرسيده بود. دکتر گفته بود اگر خونش زياد برود، مي ميرد. از من هم پرسيد داداش خون کسي بريزد توي دريا، آبي اش سرخ مي شود، همه اش؟ سرم را تکان مي دادم، نه نمي گفتم. پس چرا مرغابي که خونش مي رفت هنوز مي دويد وقتي سر نداشت؟
دکتر خيلي صبور بوده جوان که بوده، مادر مي گويد. دايي اين سوالها را که مي کرده، دکتر عصبي مي شده، مي گفته اين ها را براي چي مي پرسي؟! چيزي که توي نگاه هاي دايي بود ترديد بود وقتي به او نگاه مي کرد، نمي فهميدم براي چه بوده. آنروز هم که زن دايي آمد به مادرم گفت مي خواهد از دايي جان جدا شود، همان نگاه را به من کرد. مي گفت شبها نمي خوابد، اگر خوابش ببرد هم آنقدر توي خواب مچاله مي لرزد که او را بيدار مي کند اين رعشه ها وقتي از تخت مي افتد و او بايد وقتي آنطور مي شود اول در آغوشش بگيرد همانطور که رعشه ايست بعدش نوازشش که مي کند بيدارش کند؛ براي همين شبها نمي خوابد ديگر دايي جان. به اش هم گفته بهتر است جدا شوند ولي او دايي را دوست دارد و اين شب نخوابيدن ها دليل نمي شود که!
مادر موهايش سفيد شده. برادرم را شير که مي داد هم موهايش سفيد بود. من را هم شير که مي داد موهايش سفيد بود. خودش مي گويد از بس دلمشغول دايي بوده. آخر همه ي آن خوابها يکطور بوده و دايي مي گفته مطمئن است که آن مرغابي خودش است و آن که ريخته مي شود ازش توي آب خونش، سرخ مي شود دريا خودش است و آن گوسفند چه چشمهايي دارد را وقتي دست و پا مي زند خودش است و اينها تعبيرش با آن "آ"هاي با کلاه و آن همه "ب" که دليلي ندارد دايره نباشند يا مربع نباشند و الف بي کلاه که آ خوانده نمي شود، چه ارتباطي مي تواند داشته باشد توي خوابهاي دايي؟ براي همين موهايش سفيد است و برادر کوچکم همين چيزها را مي گويد که دايي مي گويد.
مادر به زن دايي مي گويد بچه هم که بوده همينطور بوده و او نوازشش مي کرده، و بعد ديگر نمي خوابيده شبها و گم مي شده. به من نگاه وقتي مي کرد دايي جان، خيلي کوچک که بودم، اشک توي چشمش جمع مي شد و دست روي سرم مي کشيد. برادرم هم خودش را، سرش را مي چسباند به سينه ي او و دايي بغض مي کند. نفهميدم که چطور زن دايي راضي شد که از هم جدا شوند. مادرم مي گفت دکتر عصباني مي شد وقتي مي ديد پسرش آنطوريست. وقتي برادرم هفت ساله شد، شب بي خوابيهاي دايي هميشه گي شده بود. وقتي برادرم ياد گرفته بود الف را و ب را چشمهاي دايي لرزشي گرفته بودند با ترديد فرو ريختن. وقتي برادرم آن خوابها را براي هيچکس تعريف نمي کرد، دايي لبهايش را مي بوسيد مي گفت او هم همان خوابها را مي بيند. بعد بردش دريا. دريا را که نشانش مي داد آرام مي گرفت. از دکتر مي پرسيد براي همان خون نيست که دريا آبش چقدر شور است؟ دکتر خودش گفته بود خون شور است. به من نگفت نگران اين است که آنکه توي خوابش هست، خودش نباشد شايد برادرم باشد. به من گفت وقتي او را مي بيند انگار خودش است که کوچک شده و ياد خودش مي افتد که هفت سالش وقتي بوده. به من نگفت هفت سالگي اش، هفت سالگي نحسي بوده. به من گفت همه چيز وقتي شروع شد که ياد گرفتم بنويسم آب. به من نگفته بود به هيچکس نگويم کجا مي رود، من خودم نگفته بودم. دريا طوفان که مي شد صدايش توي گوش من، چطور آنجا مي نشست؟، مي ماند هفت ساله بودم که تازه گي هايش ياد گرفته بودم بنويسم آب و از آن صداي موج بلند که مي خورد به صخره، آنوقتهايي بود که دايي آمده بود تهران، مي ترسيدم. زن دايي داشت که مي رفت چشمهايش سرخ بود. دايي به اش نگاه نمي کرد. دکتر نبود. برادرم مي گفت زن دايي کجا دارد مي رود؟ به دايي. هيچکس چيزي نگفت. من فکر نکردم حالا که از هفت ساله گي آن حرفها را مي زده اگر بخواهد مي تواند کاري کند که آن خوابهايش تعبير شود و کسي شک نکند اينها از حالا نقشه بوده. اگر عمو علي باهاش نبود مي شد خيلي فکرها کرد.
اگر خوابش تويش دريا بود به آن همه مربع و دايره چه کار داشت؟ به من مي گفت خوب است که خوابهايت يادت نمي ماند! اگر يادم مي ماند، مي دانستم چرا آن نگاه ها بين آنهاست. مي گفت اين بچه هم يادش نبايد بماند. مادر نمي دانست چه کار کند، مي گفت نگرانش بوديم. دکتر به دوستهايش گفته بوده تا فکري کنند که چه کارش کنند. از دکتر پرسيده بودند دقيقن چي مي بيند توي خواب، پسرش؟ چيزي که مي ديد خوني بوده که فواره مي زده از جاي بريده ي سري که نمي دانسته کيست، مي پاشيده تا توي صورتش جيغ مي کشد، بيدار مي شود... هميشه همان خواب است هربار صورتي به خودش مي گيرد و يکبار آن تنه ي حيوانيست که حيوانيتش مستتر در نديداريست، مرديست بي تن که خودش را تماشا مي کند دارد از کناري که شبح است شبيه، که دست و پا دارد مي زند خونش فواره ست از خرخره ي بريده اش. و بيشتر وقتها دريا يکجاي اين توي خواب هست حالا کجاي آن طرفهاست نمي داند، اما صدايش که هميشه هست... هيچ راهي پيدا نکرديم. مادر صورتش را توي دستهايش مي گرفت، چيزي نمي گفت که آن از برادرم، اين از پسرم. به دکتر گفته بودند نمي شود کاريش کرد. هرچه گذشت دايي جان کمتر چيزي گفت. من گفتم او هم دارد همان خوابها را مي بيند؟ دايي سر تکان داد. نگفت نمي داند! تو از کجا مي داني؟ از چشمهايم مي دانست. توي هر سه تاي ما چشمهايمان چيزي بود که تکرار مي شد؛ فقط خودمان مي ديديم اش. فرقش اين بود که من به ياد مي آوردم به باد مي دادم، آنها نه.


من رفتم وقتي خبر دادند. کسي پشت خط مي خواست با من صحبت کند بعدش من بودم رفتم، نه به مادرم گفتم، نه به دکتر. برادرم لکنتش بود، نگاهم کرد فهميد. گفتم بايد بروم. مادر گفت چيزي شده؟ سرم را تکان دادم. برادر عمو علي هم آمده بود.
بعد سياه پوشيديم. زن دايي هم از تهران آمد. دکتر سيگار برگش توي دستش بود، مادرم ناله مي کرد. هيچکسمان جيغ نزد. يکچيزي شده بود که معلوم بود، چيز جديدي نبود. زن دايي فقط بي قرارتر بود. به برادرم نگاه کردم، چشمهايش حالت چشمهاي او بود. هيچکس نپرسيد چي ديدم!
دايي جان پشت فرمان بوده، به من گفتند راننده خوابش برده بوده! رفته بودند ته دره. راننده سرش درجا قطع شده بوده، سرش را پيدا نکردند هرچه گشتند، دره ته اش رودخانه مي گذشت.
- راننده کي بوده؟
برادر عمو علي رسيده بود قبل از من، گفتند اين آقا مي گويد دايي شما بوده. گفتم کوش؟ ديدم اش، خونش هنوز از جاي بريده ي گلويش مي زد بالا، مرغابي بود همان، خوابهايم را بالا آوردم.
- خوابش برده بوده؟



پانزده اسفند هشتاد و دو






        باد     ...     آتش