|
| |
 |
|
|
" چقدر حالا من
برعکس آنچه بودم
هستم !" *
در راستای تفتيش عقايد
( برسد به دست آقا – ي اان )
ساعت بوغ را با قاف از دو بامداد نواخت. کنار پنجره ام باز به ماه نگاه مي کردم که هنوز سياه بود شب و باد آن لنگه های ديگر در را مي کوباند.
- پشه ها، روزها مي ميرند
- خواهر موهای بلند ريخته اش را جارو مي کند
- نمک درد را از حوزه ی ادراکش به حوزه ی ادراک رياضي انتقال مي دهد
هفتاد سنگ قبر را باز مي کنم:
" برای چشمهای من
آن همه ناخن، زياد بود" *
مي خوانم.
اين متن در حوزه ی نوشتاری ديگر گشوده مي شود: يک صورت مچاله ( به علاوه ی ) يک ميخ.
همه ی اين اتفاقات در چند لحظه افتاد: تصميم کبری و بابا آب داد يا پدر، مادر را.
آن روزها رولت روسي بدجور به جانم افتاده بود. يک بازي ديگر بود که جز من، لاقل، دو نفر ديگر را مي خواست. يک هفت تير خالي بود و يک دايره، من با دو تا صندلي خالي. هرکس روی صندليها مي نشست توی بازي بود. من نگفته بودم اين صندلي ها هميشه بايد يکي اش خالي باشد. من حتي نگفته بودم توی هفت تير، گلوله ای هم نيست. من فقط گفته بودم اين بازي را مي شود با سه تا هفت تير بازي کرد، يا با يکي. نوبتي يا با هم. هرکه مي نشست هر کدام را مي خواست مي توانست انتخاب کند، اما من فقط يک هفت تير داشتم، گلوله هم که نداشتم. گلوله ی هفتم هميشه سهم خودم بود و گلوله ی هفتم هميشه سهم هرکس.
ديگر آن روزها گذشته. اما
يادم هم مي آيد که يکبار چند نفر با هم مي خواستند روی يک صندلي بنشينند و آن صندلي ديگر خالي بود. هيچ کدام حاضر نمي شدند روی صندلي خالي بنشيند.
من نفر سوم بودم. معمولا از بيرون مي آمدم. از پشت پرده ای که آويخته بود. ساعت ها انتظار لازم نبود. صندلي ها هرگز خالي نمي شد چون هميشه آنها مي خواستند که بازی کنند. آنها هم از يک طرف ديگر پرده مي آمدند و تماشاچي ها – به شما نمي گويم تماشاچي، به شما مي گويم کلنگ، به شما مي گويم اهانت، به شما مي گويم افترا، به شما مي گويم سگبازهای حرفه ای: استادهای بي چون جلق يک دست! - بعضي هايشان دستشان را از اضطراب روی کجايشان مي گذاشتند و بعضي هاي ديگرشان روی کجای ديگرشان از سه تا صندلي لهستاني و آن همه صدای گلوله که خنده شان مي آورد.
بعد که گذشته بود من ديگر از پشت پرده ی آويخته نيامدم که روی صندلي ای بنشينم؛ مي دانستم که آن همه خنديدن مرعوبشان مي کند. آن همه شاديدن، آن همه شراب...
در دور هرمنوتيکي، تعليق(اپوخه) يعني کشک. پديدارشناسي سوبژه محور هوسرل با طرح دازاين هايدگر به درون پرانتز رانده نمي شود، به کوچه ای بن بست تبديل مي شود که برای رد شدن از آن مي بايست از پل دازاين گذر کرد.
اينطور بود که فکری بازی دونفره ای شدم که نتيجه ی همان رولت روسي بود.
در اين رويکرد، خوانش فرديدي از هايدگر، به همان شکل ناخودآگاه هميشه، نمايان شد و طرح سنتي و عقيم هجرت خودش را القا کرد.
ديگر ساعت از سه بار بو با هر gh گذشته.
اما اينبار هفت تيرها پر بود. نه بازی بين من بود با هرکه، که بازی بين هرکه بود با هرکه که هربار يک کدام ازين که ها مي توانست من باشد و اين بار من لخت با تپانچه.
" يک صورتِ افتاده بر نيمکت، تراشکاری ِ برجسته روی سنگ. گور را در فضای بسته نگذاريد، و اگر مي شود در مسير باد، که رضوان روزها روی منجنيق مانده بود و انديشه کرده بود که « مرگ همان خدا بايد باشد، فرق در اسمهاشان مي کند». در ميان اشيا تزييني: روسری و نارنجک با آيه هايي از تلاوت باشد. " *
* از مجموعه ی هفتاد سنگ قبر – يدالله رويايي
پانزدهم تيرماه هشتاد و سه
باد
...
آتش
|
|
|